یکی از بزرگتر های فامیل همیشه می گفت:سعی کن قدر مردم محل را بدونی از ریش سفید و جوون گرفته تا فقیر و غنی همه شون به درد می خورن. من پر ادعا بعد از سال ها تازه فهمیده ام که چه بهم گفتن. وقتی ذره بینی نگاه دوروبر می کنم می بینم که هر آدمی توی محل لطف خودش را داره و بودنش به درد یه جایی از کائنات می خوره، البته بعضی ها بیشتر توی چشم میان مثل جارچی و چاووشی خون محل ما که به محض اینکه بوی فراخوان و اطلاع رسانی عمومی مورد موضوعی به وسط میاد.
ذهن آدما متمرکز میشه روی این بنده خدا، اسمش یوسف رنجبر بچه فورگ توی شهر دوبرجی زندگی می کند به هر دری میزنه تا لقمه نون حلال در بیاره. بیکار نمی شینه، تره بار فروشی، کارگری و خورده بنایی، فروش وسایل دست دوم منزل و ساختمان، مقنی گری، و معامله و خرید و فروش از حرفه های این مرد همه فن حریفه.

گاهی سبزی ها و خوراکی های فصلی هم از بیابان میاره می فروشه. یوسف مثل پدرش و عموهایش مداح اهل بیت، سحر خوان، چاووشی خوان، تعزیه خوان و سال هاست که سنت جارچی گری را تکرار می کنه. پیکان باری دارد و بلند گوی کوچکی، داشبورد ماشینش پراز نوارها کاست ویژه مناسبت های مختلف است در طول ماه صدای بلندگوی یوسف خبرهای زیادی را اطلاع می دهد.
- بدرقه و استقبال کربلا ئیان و حاجیان
- اعلام راهپیمایی ها در مناسبت های مختلف
- دعوت از مردم به شرکت در اعیاد یا جشن ها و مناسبت های ملی و مذهبی
- اعلام حضور مسئولین شهر و استان در بخش فورگ
- اعلام گم شدن یا پیدا شدن اشیاء و اوراق بهادار مثل وجه نقد، کارت سوخت و دسته کلید و....
-اعلام دریافت کالا برگ و...
خلاصه هر چیزی که اطلاعیه دیواری سامانه پیام کوتاه جواب نده باید این جارچی را وارد میدان کرد. مردم و اشخاص و نهاد ها و اداره ها هر کس بنا به نوع همکاری یوسف، هدیه ای در خور و فراخور حال به او می دهند! حاجیان و کربلا ئیان گاهی وجه نقد و گاهی سوغات سفر هدیه اش می کنند، اداره ها و نهادها گاهی وجه نقد و گاهی هزینه بنزین، اشخاص و گروه ها هم به نحوی او را راضی می کنند .
اما یوسف همیشه دستمزد نمی گیرد در بیشتر مناسبت های فرهنگی و به ویژه مذهبی به صورت خود جوش پرچمی به ماشین می بند وبه سهم خودش مشارکت می کند. صدای خوبی هم در نوحه خوانی دارد و وجودش را نمیشه در محل نادیده گرفت. دقیق مثل من و شما و همه آدمای دور و بر، باور کنید هر کدام از ما و شما وجودمون به درد می خوره فقط کافیه که طور دیگری ببینیم، حس بزرگی و برتری را از خودمون دور کنیم و قدر آدما را بهتر بدا نیم. یادمون باشه که یه روز بلندگوی جارچی مردم دعوت می کنه به بدرقه ما به سفری دور و دراز که برگشتی توی کار نیست.
البته خدا کنه همه مون هزار سال زنده باشیم ولی آخرش چی! باید بریم نه پول چاره سازه نه سواد و مقام، نه طایفه و نه پارتی بازی؛ با شما هستم فلانی نمیدونم الان پشت میزی، پشت فرمان کامیون، یا خودکار به دست یا بیل و کلنگ، رئیسی یا سرایدار، استادی یا شاگرد، ... یادم باشد به خودم هم تلنگری می زنم! پایان قصه یوسف دعوتتون می کنم به چند بیت از سحر خوانی های قدیمی که با صدای خودش هنگام سحرهای رمضان به گوش میرسد دلنشین و خوشایند.
باز آمدم به درگه توالتجا کنم
چون بگذرم ز کوی تو رو در کجا کنم
یا مقلب القلوب و الابصار
در هر سحربا تو همی گویم راز
با حسرت تو هیی کنم راز و نیاز
یاا... یاا... یاا...